دوست داشتم به عنوان اولین نوشته ام ، یک چیزی درباره ی خدا بنویسم.که خیلی دوستش دارم وشب ها یا وقت هایی که خیلی غمگین می شوم و غصه دارم باهاش حرف می زنم.مامانم از بچگی هر وقت درباره ی خدا ازش می پرسیدم یک شعر قشنگی را برایم می خواند.
من بعنوان اولین نوشته ام آن شعر زیبا را به همه ی دوستان خوبم تقدیم می کنم.
خدا
به مادر گفتم آخر این خدا کیست؟
که هم درخانه ی ما هست وهم نیست
تو گفتی مهربانتر از خدا نیست
دمی از بندگان خود جدا نیست
چرا هرگز نمی آید به خوابم؟
چرا آخر نمی گوید جوابم؟
نماز صبحگاهت را شنیدم
ترا دیدم ، خدایت را ندیدم
به من آهسته مادرگفت:"فرزند"
خدارا دردل خود جوی یک چند
خدا دررنگ وبوی گل نهان است
بهاروباغ وراغ از وی نشان است
خدا در نیکی و پاکیست ، فرزند
بود درروشنایی ها خداوند
خدا بنهفته اندر جسم وجان است
نه جسم است ونه جان ، نور جهان است
خدا درعالم امکان نگنجد
خدادروهم ما انسان، نگنجد
خدا هر جا که می بینی درآنجاست
ولی هرجای دیگر نیز پیداست
به دریا وبه کوه ودشت وهامون
به ناز لیلی و سودای مجنون
به سوز سینه ی خلوت گزینان
به حسن خط وخال نازنینان
به هر جا هست و فرمانش روان است
که او فرمانروای این جهان است
به هر کاری دل خود با خدا دار
دل کس را زه بی مهری میازار
شعر از عارف بزرگ یوسف زمانی